مشت می کوبم بر در
پنجه می سایم بر پنجره ها
من دچار خفقانم ...
خفقان
من به تنگ آمدام از همه چیز
بگذارید هواری بزنم
آی
آی ، با شما هستم در ها را باز کنید
من دنبال فضائی می گردم
لب بامی ...
سر کوهی ...
دل صحرایی ...
که در آنجا نفسی تازه کنم
می خواهم فریاد بلندی بکشم
که صدایم به شما هم برسد
من هوارم را سر خواهم داد ...
چاره ای درد مرا ، باید این داد کند
از شما خفته چند
چه کسی می آید با من فریاد کند؟؟؟
غریب ترین لحظه ها ، بی تو نفس کشیدنه
دنیارو با تو دیدن و ، بدون تو دویدنه
تمام لحظه های من ، چه پرشد از خیال تو
کاشکی همه می فهمیدن ، که من شدم برای تو
با تو دلم سبز و رها ، پر میکشه به آسمون
بی تو ولی غریب ترین ، اسیر ؛ این شهر جنون
نگاه تو پر از شفا ، به این لباس خاکیم
همش ازت فراریم ، خودم از این چه شاکیم
از اون بالا به دست من گل امید همش میدی
خزون زدم به اون گلا ، با زشتیام ،اینم دیدی
این من خسته تر زمن ، از این قفس از این بدن
از این همه تباهی ام ، از این تبار بی وطن
زین همه ناسپاسیام ، تاریکیام ، پلیدیام
به لطف ، گذشتی از همش ، ای مونس تنهائیام
شبنم ناب عشقتو ، به خاک من نهاده ای
فدات بشم خدای من ، که باز ، دری گشاده ای
>>> ادامه مطلب <<<
آبي آسمون كجاست؟ چرا سياه آسمون؟
اگه شبه ستاره كو؟ كو رخ ماه آسمون؟
زمين رو كه سر بريدي گفتي كثيف و نفتيه
خب جرم آسمون چيه؟ چيه گناه آسمون؟
پاك و كريمه و يه رنگ، بزرگه و بي انتها
گداي تو نميشه اون، خداست شاه آسمون
يه وقت خيالاتي نشي؟ فك كني خاشاك و خسه
مث زمينه، بي كسه، بي سر پناه آسمون
هزار تا كهكشون داره، هزار هزارتا ستاره
روزي عالم مي رسه از بارگاه آسمون
كوه يه پر ِكاه جلوش، زمين گُمه تو دست و پاش
ناهيد و مريخ مث ريگ ريخته تو راه آسمون
درسته كه مهربونه به همه روزي رسونه
نفس مي ده عاشقونه، گرم نگاه آسمون
ظلمت شب اگه بياد، بخواد كه نارو بزنه
شفق شفق خون مي ريزه سپيده خواه آسمون
شايد بهش تير بزنن، خفاشا زنجير بزنن
اما نميشه دير بشه هرگز پگاه آسمون
آسمون كه مثل زمين نريخته نفت رو دامنش
اون پاكه قلبش مث ابر، دور از گناه آسمون
درسته راز نگه داره، رسوات نكرده بيچاره
واي اگه دادي برسه به دادگاه آسمون
اشكي و آه و گريه اي ببينه يا كه بشنوه
زَهره زُهره آب مي شه از فـَر و جاه آسمون
همچي كه قهرش بگيره، يه دريا طوفاني مي شه
صاعقه سرجوخه مي شه، سيل، سپاه آسمون
تو ديدي رحم آسمون، حاشا ز خشم آسمون
قعرِ درك كنايه شد از عمق چاه آسمون
يك آسمان لشگر كشي، كولاك در اختر كشي
آه مي كشه صد تكه شي در دم آه آسمون
كلاه جنگ كه سركنه ابهتش مي گيرتت
خورشيد نشسته جا نگين، روي كلاه آسمون
از عرش و فرش و ماورا، همه مطيع امرشن
هزار تا من فدائيشه، خودش گواه آسمون
جلاد بدبخت حقير، از ترس آسمون بمير
خـِشتـَكِ خيست مي گه نيست، تاب نگاه آسمون
از سایت پارسی کلوب
آدمی میشناسم از دوزخ خوف و تشویش دارد ومن نه
بس که میترسد از عذاب خدا حول از آتیش دارد و من نه
دائما ذکر گوید وتسبیح در کف خویش دارد و من نه
قلبی آکنده از خدا و سری باطن اندیش دارد و من نه
بس عجول است او در رکوع و سجود گویی او جیش دارد و من نه
تا رسد ز آسمان به او الهام دو سه تا دیش دارد و من نه
گوییا با خدا بود فامیل او که این کیش دارد و من نه
بهر ماموریت ز بیت المال هی سفرپیش دارد و من نه
بر نگشته ز انگلیس هنوز سفر کیش دارد و من نه
بهر حج تمتع و عمره کوپن و فیش دارد و من نه
زندگی تخته نرد اگر باشد او دو تا شیش دارد و من نه
پانزده تا مغازه یک پاساژ توی تجریش دارد و من نه
در دزاشیب باغ و در قلهک خانه از خویش دارد و من نه
پانزده تا عیال صیغه و عقد بی کم و بیش دارد و من نه
گرچه با گرگها بود دمخور ظاهر میش دارد و من نه
دانی او این همه چرا دارد؟ چونکه او ریش دارد و من نه
رضا جان :
هر وقت دلتنگ شدی
از سلولت دلت گرفت..... خسته شدی.... در سلولت سوسکی نبود که با آن سرگرم شوی.......
من درست پشت دیوار سلولت، در سلول خودم دلتنگ و منتظرم....
ما زندانی حصار شب نیستیم........ما زندانی حرص و آز نیستیم ....درد ما درد گشنگی است.
چه نزدیکست معنای نان و سکه....چه سخت است یافتن لقمه ای که در دست بگذاری و چه چه سخت تر رساندن آن به دهان...
ما زندانی خودیم، خود ما حصار شده برای ما
ارباب گفته ، ارباب گفته باید کار کنی ! چند ساعت ؟ ساعت ندارد.باید کار کنی.....نه ...کار نه...اسب عصاری دیده ای؟چشمهایش را میبندند که نبیند دنبال چه میرود، از صبح تا شام دور یک کنده ی کوچک میچرخد. شب تن خسته اش گویی هزار فرسنگ راه رفته است.ولی نرفته است. من و تو اسب عصاری شده ایم ،می دویم و می دویم ، ولی به هیچ کجا آباد که نه به هیچ کجا ناآباد هم نمیرسیم.
نیمه های شب در گوشه ای تپه ای گوشت پشمالو مشغول شمارش سکه هایش است . منو تو مشغول شمارش اسناد بدهی هایمان. او شمار اسناد املاکش را نمیداند من و تو شمار اسناد بدهی .
در گوشه ای دیگر رابطه ای در جریان است 0 کسی زمزمه ای میکند، گویی کفتاری زوزه کشید ، کسی در گوش ماموران نام تو را می برد ، به چه جرمی؟
کفتار به دنبال طعمه بی صدا میرود، توان و جرائت جنگ رویاروی را ندارد ، شیر نیست که به قلب دشمن بزند، گروهبان کوچک و حقیر شهر کثیف و جنده زده مان بدنبالت سوت میکشد......
می ایستی؟ نان از دست دخترک کوچکت می رباید.
فرار میکنی؟ از هیچ کجاآباد به ناکجاآباد؟ اسب عصاری! اگر چشم باز کنی میبینی تو در همان جایی هستی که بودی ....
یخ ، قلب سرد مردم نامرد این شهر را احاطه کرده است بجز گوشت سفید و سکه زرد هیچ نمی بینند، آب از دهانشان راه افتاده از حرص و طمع...
فردا قرار است کسی به مرکز برود... نماینده بشود؟کاندید شده است. مردم کوتاه قد شهر من برای رسیدن به آن فردا یکدیگر را میکشند .....ابله ها
فردایی وجود دارد ولی نه برای من وتو برای اربابان دیروز و استانداران امروز
فردایی وجود دارد برای فرزندان اربابان دیروز و آقا زاده های امروز....
دلتنگم دلتنگ از هر چه در اطراف دارم،
خسته ام ، خسته از هر دردی که به درمان نیاز دارد، درد من درد بی درمان است درد خستگی از خود و اسارت در خود....
مرا راهی برای رهایی نیست
مرا راهی برای رهایی نیست
و فردا هم برای رهایی نیست
شاید یک روزکه افتاب
گیسوی نقره ای دماوند پیر را نوازش می کند
در یک غریو تندر بارانی
در یک نسیم نوازشگر بهار
یک روز شاید
همراه پرواز پرستوی عاشقی
واژه لبخند به سرزمین سوخته من باز گردد
امید کوبه در را بفشارد
و سپیدی جای تمامی این سیاهی ها را پر کند
آن روز بر مردگان نیز سیاه نخواهم پوشید
حتی بر عزیز ترینشان
سلام به همه کسانیکه لطف میکنند و به وبلاگ کوچولوی خودشون سر می زنند.
چند وقته تصمیم گرفتم حالت وبلاگمو عوض کنم یعنی دیگه فقط مطالبی رو که خوشم می آد اینجا نزارم بلکه حرفای دل خودمو بنویسم نظر بدید که این تصمیم خوبه یا بد؟ مرسی
رستگاری |
|
|
از تو ميپرسم، اي اهورا ميتوان در جهان جاودان زيست؟ (ميرسد پاسخ از آسمانها): - هر كه را نام نيكو بماند، جاوداني است
از تو ميپرسم، اي اهورا تا به دست آورم نام نيكو بهترين كار در اين جهان چيست؟ (ميرسد پاسخ از آسمانها): - دل به فرمان يزدان سپردن مشعل پر فروغ خرد را سوي جانهاي تاريك بردن
از تو ميپرسم، اي اهورا چيست سرمايه رستگاري؟ (ميرسد پاسخ از آسمانها): - دل به مهر پدر آشنا كن دين خود را به مادر ادا كن
اي پدر، اي گرانمايه مادر جان فداي صفاي شما باد با شما از سر و زر چه گويم هستي من فداي شما باد! با شما، صحبت از «من» خطا رفت من كه باشم؟ بقاي شما باد!
اي اهورا من كه امروز، در باغ گيتي چون درختي همه برگ و بارم رنجهاي گران پدر را با كدامين زبان پاس دارم سر به پاي پدر ميگذارم جان به راه پدر ميسپارم
ياد جان سوختنهاي مادر لحظهاي از وجودم جدا نيست پيش پايش چه ريزم؟ كه جان را قدر يك موي مادر بها نيست او خدا نيست، اما وفايش كمتر از لطف و مهر خدا نيست..... |
زیر رگبار گریه های سرد ،
زیر شلاق لحظه های تلخ،باز هم ،
ستاره ای برایت خواهم چید و
به نیت هوای شرجی چشمانت ،
آنرا وقف آسمانم خواهم کرد...
امشب ، باز هم از ستاره ها لبریزم!
امشب من ، فقط چند پرنده تا بلوغ آسمان،دیرم!
بگو!
دست هایت را به کدام بی درد کشیده ای ،
سپرده ای؟
بگو !
دردهای ناگفته ات را ،
به کدام لحظه خنجر خورده ای ،
فروخته ای؟
امشب من ،
نفس هایت را می خواهم
تا با غبارتنهایی ام
توراغزل کنم...!
من آن دستهای یگانه ای را می خواهم
تا برایش ازغصه هایم شعرتر کنم.
آن سرانگشت های بی گلایه ای ،
که فرسنگها دوری را از گونه های
اشک خورده ام ،
بدون منتی ،
شست وشوی می دهد...!
آزاد بگو!
ضرباهنگ ناتمام آسمانم ،
تا چند بهار ،
برایت ترانه ها خواهد ساخت؟
بگو تا کجای این سقف کاذب دنیا،
مرا یاری خواهی داد؟
زیر رگبار گریه های سرد ،
زیر شلاق لحظه های تلخ،
باز هم ،
ستاره ای برایت خواهم چید...
باز هم گریه خواهم کرد...
باز هم «تو»را خواب خواهم دید...
.........
پری آسمان شهر من!
آرام بخواب!
ستاره ات
همیشه با تو وبرای تو می ماند



